از رابطه انسان و طبیعت تا شهرنشینی

رابطه میان انسان و طبیعت در طول تاریخ بشری دستخوش فراز و نشیب های بسیاری بوده است. به عبارت دیگر در طول تاریخ برای پرسش های مطرح در این زمینه با پاسخ هایی یکسان روبرو نیستیم. رابطه انسان با جهان پیرامون خود چگونه است؟ کدامیک از این دو یعنی انسان و طبیعت در به جریان انداختن رودخانه زندگی سهم اساسی تری دارند؟ رابطه انسان و طبیعت (محیط زیست) در دوران باستان بر چه اصولی استوار بوده و در دوره مدرن دچار چه تغییرات و چالش هایی شده است؟ در دوران باستان، چه در تمدن های کهن شرقی و چه در نخستین طلیعه های تمدن غربی شاهد یک نوع وحدت و همخوانی بین انسان و طبیعت پیرامون خودش هستیم. در کتاب «اوپانیشادها» قدیمی ترین کتاب هندی ها عبارتی هست با عنوان «ایشاباش»، و معنای آن این است که «همه چیز خداست». اما منظور اصلی از این عبارت این است که هندی های دوران باستان، تمام اشیاء جهان و طبیعت پیرامون انسان را مقدس و زنده می انگاشتند و از این رو طبیعت و محیط زیست ما دارای ارزش خاصی بوده که تخریب آن نوعی ضربه به پیکره هستی خود انسان و نظم کلی عالم به حساب می آمد. در یونان باستان نیز نخستین فیلسوفان را فیلسوفان طبیعت (طبیعیون) نامیده اند. زیرا بحث اصلی همه ی آنان این بوده که طبیعت از چه چیز ساخته شده است و ماده المواد (عنصر اصلی) جهان چیست؟

urban-nature-philosophy

طالس به عنوان کسی که با این پرسش مهم، مقام خود را به عنوان اولین فیلسوف تاریخ بشر به اثبات می رساند، طبیعت و اشیاء درون آن را مقدس لحاظ می کرد و با این سخن که «همه چیز پر از خدایان است»، طبیعت را زنده و دارای روح می انگاشت و ماده اصلی سازنده ی جهان را نیز «آب» قلمداد می کرد. نخستین فیلسوفان یونان باستان خود را در یگانگی با طبیعت و جهان و افراد شهر خود می دانستند، و خود و طبیعت پیرامون خود را به عنوان یک کل لحاظ می کردند، که نقصان در هر جزئی از این کل، نقصان در دیگر اجزاء کل محسوب می شد.

با این که قرنها چنین دیدگاهی به ساحت تفکر بشر سیطره داشت، اما در دوره مدرن و پس از رنسانس، این نحوه نگرش به عالم هستی دچار تغییرات اساسی شد. مبنای این دگرگونی در رابطه ی انسان و طبیعت را باید در تفکر فیلسوفی که او را «پدر فلسفه جدید» خوانده اند، یعنی دکارت فرانسوی جستجو کرد. دکارت فیلسوف بزرگ فرانسوی قرن 17 به ویران کردن شالوده های تفکر قدیم، عزم جزم کرد و به تأسیس فلسفه جدید مبادرت نمود. او با تکیه بر روش ریاضیات، مسیر فلسفه و تفکر بشر را به سمت و سویی جدید سوق داد و اعلام کرد که حقیقت انسان، اندیشه، و حقیقت طبیعت، «بُعد» است. او انسان را یگانه موجود دارای روح و بدین خاطر صاحب اندیشه، و طبیعت و اشیای جهان را فاقد روح و از این رو فاقد اندیشه قلمداد کرد. حاصل اندیشه دکارت، جدایی بین انسان و طبیعت و به ارمغان آوردن «اومانیسم» یا انسان محوری بود و در پی آن اعتقاد به مرده انگاری طبیعت و محیط زیست و ماشین انگاری موجودات طبیعت در سرتاسر تفکر بشر نفوذی عجیب پیدا کرد.

انسان، مدار و محور عالم هستی قرار گرفت و راه پیشرفت علمی خود را در تسخیر طبیعت و به زیر سلطه کشیدن آن، جستجو کرد. در پی این تفکر، انسان، دیگر، هیچ ابایی از تخریب طبیعت و محیط زیست خود نداشت و گونه های جانوری و گیاهی مختلف را به بهانه اینکه نوعی ماشین و فاقد روح و جان هستند، به هر شکلی مورد هجوم خود قرار داد و مسیر پیشرفت و تکامل علم را از این راه میسّر و از این رو تسلط بر طبیعت را جایز دانست.

اما آیا واقعاً جانداران دیگر و گونه های گیاهی و جانوری مختلف، فاقد روح و نوعی ماشین و دارای سیستم مکانیکی بودند؟ آیا تخریب طبیعت و محیط زیست و گونه های موجود در آن، تخریب و تهدید هستی و زندگی خود انسان محسوب نمی شد؟اگرچه قرنها و سالها، اندیشه مکانیکی و مکانیستی و ماشین انگاری دکارتی بر ساحت تفکر بشر حاکمیت بلامنازع داشت، اما قافله اندیشه بشری، پس از دکارت، همچنان در جستجوی حقیقت انسان و حقیقت طبیعت و رابطه انسان و محیط زیست، به پیش رفت و پس از جد و جهد بزرگ مردان و فیلسوفانی بزرگ اندیش، به نتایجی خلاف آنچه دکارت بدان رسیده بود، رسید. از جمله این بزرگان، ژان ژاک روسو فیلسوف جامعه شناس فرانسوی، هگل و هایدیگر فیلسوفان بزرگ آلمانی بودند و دیگر اندیشمندانی که ذکر آنها این نوشتار نمی گنجد..

با تفکر ژان ژاک روسو، فصل دیگری با عنوان «احساس قلبی و عاطفی نسبت به طبیعت» باز می شود. روسو، خود را ستایشگر طبیعت می خواند و طبیعت را مادر و زمینه انسان معرفی می کرد و اساس تفکر او نسبت به طبیعت را در این عبارت می توان به خوبی تشخیص داد: « ای طبیعت، ای مام من، تو تنها نگهبان من هستی».

یکی از اندیشمندان بزرگی که پس از دکارت و در قرن 19 پا به عرصه ی هستی گذاشت و خیلی ها او را بزرگترین فیلسوف تاریخ جهان نیز خوانده اند، هگل آلمانی است. هگل مسأله محوری فلسفه را رفع شکاف و شقاق و از میان برداشتن دوگانگی میان انسان و طبیعت معرفی کرد. او با تأمل و ژرف اندیشی عجیب و بی نظیری که در کتاب «علم منطق» و «پدیدارشناسی روح» به نمایش گذاشته است، بنیان تفکر ماشین انگاری دکارتی و هر نوع فلسفه ی دوگانه انگار را مورد حمله قرار داد و با استدلالات بسیار قوی اثبات کرد که انسان و طبیعت و محیط زیستی که در آن می زید و تمام اشیاء و موجودات، همگی از جنس اندیشه اند و بنیان و ذات همه ی آنها روح است. او تمام اجزاء عالم هستی را تجلی یک روح مطلق دانست که بنیان و زمینه همه این اجزاء است و با این تفسیر نمی توان هیچ جاندار و هیچ موجودی را ماشین و بی جان تلقی کرد، بلکه همه تجلی یک اندیشه مطلق و همه صاحب اندیشه و نوعی درک هستند، پس دوگانگی بین انسان و طبیعت (محیط زیست) به هیچ روی معنا ندارد.

فیلسوف دیگری که دکارت را آماج انتقادات بیشمار خود قرار داد و ویران کردن دیدگاه دوگانه انگارانه دکارتی را مبنای فلسفه خود گرفت، مارتین هایدگر آلمانی بزرگترین فیلسوف قرن بیستم است. هایدگر، اندیشه ی دکارتی و تفکر مدرنیسم را به خاطر جدایی انداختن بین انسان و جهان و جهان با انسان و طبیعت (محیط زیست)، مورد نقد قرار می دهد. او اذعان می دارد: اینکه انسان را سوژه (فاعل شناخت) و جهان را ابژه (متعلق شناخت) لحاظ کنیم و انسان را سرور عالم بدانیم و فرض کنیم که او جدا از جهان هستی، هویتی دارد و باید برای احراز هویت خود به تسخیر جهان طبیعت و تخریب محیط زیست بپردازد، به هیچ عنوان درست نیست. هایدگر انسان را عین در جهان بودن می داند و معتقد است که هستی انسان «being in the world» یا در جهان بودن است و بدون محیطی که انسان در آن زیست می کند و بدون لحاظ گونه های دیگر گیاهی و جانوری و اشیاء جهان طبیعت، انسان نه تنها نمی تواند خود را به عنوان انسان بشناسد، بلکه هستی او نیز بدون این جهان، تحقق نمی یابد.
او در نقد خود بر مدرنیته و مدرنیسم، به نقد از تکنولوژی می پردازد و جهان مدرن ما را یک جهان تکنولوژی زده معرفی می کند که انسان در آن به تخریب طبیعت پرداخته و به هر بهانه ای جهان غیر از انسان را، آماج تاخت و تاز خود قرار داده است، اما او نمی داندکه بدون فرض جهان و بدون فرض مسألهمحیط زیست، خود او هرگز آنچه که هست، نمی تواند باشد. هایدگر، انسان و جهان را دارای یک درهم تنیدگی و روابط خاصی با هم می داند که وجود هر دو با این ارتباط معنا و تحقق می یابد و انسان عصر مدرن را که در پی جدایی خود از طبیعت است، بی خانمان معرفی می کند. همچنین او طبیعت را مقدس و اصل قدرت و نمو قلمداد می کند. تأکید بر یکپارچگی عالم هستی و یگانگی انسان و طبیعت نه تنها در ساحت تفکر فلسفی مورد توجه قرار گرفت، بلکه در در میان عارفان و فیزیکدانان بزرگ نیز این اندیشه جایگاه ویژه خود را دارد.

از جمله فیزیکدانان بزرگ کوانتوم که بر یکپارچگی هستی به عنوان یک کلیت یکپارچه و یک کُل تمام تأکید کرده و مرزگذاری میان ما و جهان طبیعت را بی معنا دانسته، دیوید بوهم فیزیکدان بزرگ قرن بیستم است. دیوید بوهم پس از کشف حوزه پتانسیل کوانتومی در بنیادی ترین اجزاء اشیاء، به این نتیجه رسید که نهایی ترین اجزاء اشیاء چیزی زنده و فعال می باشد و در این سطح، تمام موجودات عالم به هم مرتبط هستند و همه با هم یک کل یکپارچه را تشکیل می دهند و آسیب رساندن به هر جزیی از این کل یکپارچه (چه گونه های جانوری و گیاهی و چه بخشهای دیگر محیط زیست و طبیعت) آسیبی به خود زندگی بشر و جریان تکامل آن و کلیت یکپارچه هستی محسوب می شود. او بر این باور است که جهان را چیزی متشکل از «اجزاء» دانستن همان قدر بی معناست که آبفشان های گوناگون یک چشمه را چیزی جدا از آبی که در آن است دانستن. همچنین او، مرزگذاری میان موجودات جاندار و بی جان را وهم و خیال می داند و تمام عالم هستی را دارای اجزاء فعال و در ارتباط تنگاتنگ با هم و همه را زنده تلقی می کند.

آنچه که از رابطه انسان و طبیعت گفته شد همان اندیشه ارتباط تنگاتنگ میان انسان و طبیعت و درک و فهم داشتن اشیاء و زنده بودن تمام اجزاء عالم هستی است که سابقه ای بسیار دیرینه در تفکر عارفان جهان داشته است. اشاره به اندیشه های بلند و آسمانی بزرگ مردی که همچون خورشیدی درخشان در میان ستارگان آسمان وسیع عرفان می درخشد، برای اثبات این موضوع کفایت می کند و او کسی نیست جز «مولانا جلال الدین محمّد بلخی ایرانی» که با القاب «مولانا» و «مولوی» و «رومی»، در اقصی نقاط این کره ی خاکی بواسطه ی اندیشه های بلند الهی و عرفانی اش شهره ی خاصّ و عام و مورد ستایش وصف ناپذیر موافقان و حتی مخالفان است.
«مولانا» با بهره گیری از آیات قرآن، جهان طبیعت را نه تنها تجلی خداوند بزرگ دانسته بلکه آن را زنده و دارای فهم و درک می داند. او تمام اشیاء و اجزاء عالم طبیعت (نه تنها گیاهان، جانوران بلکه جمادات و سنگ و چوب) را داری فهم و هوش و از این رو زنده و همه را تسبیح گوی خداوند معرفی می کند. مولانا، کوه و باد و سنگ و خاک و تمام عناصر عالم طبیعت و محیط زیست را بدلیل تجلی خدا بودن، زنده و دارای روح و مراتبی از فهم و درک دانسته است و از این رو یکپارچگی انسان با طبیعت را مورد توجه قرار داده و عدم درک ما از چنین جریانی را نتیجه غرق شدن ما در مادیات و نفسانیات و دوری از عالم روح می داند. رجوع به این ابیات بلند در اثر گران سنگ «مثنوی معنوی» هم رویکرد مولانا به جهان طبیعت و رابطه ی ما با آن و یکپارچگی هستی را به خوبی آشکار می سازد و هم ما را در نگرش جدید به جهان طبیعت و محیط زیست خودمان، که نمایانگر درهم تنیدگی خاص انسان و طبیعت و انکار کننده جدایی این دوست یاری می رساند.
آنچه آمد خلاصه ای از اندیشه متفکران بزرگ و فلاسفه درباره ازتباط انسان و طبیعت بوده است. از آنجا که شهرهای عصر حاضر (مخصوصا در کشورهای در حال توسعه) جنگل انبوهی از آهن و سیمان شده اند و به قول جین جیکوب خیابان ها معنای خود را از دست داده اند، ضروری است که متخصصان و متولیان امور با توجه به مطالب آمده نگاهی نو به مبحث شهر داشته باشند. این امر از مقیاس خرد طراحی معماری تا مقیاس کلان آمایش سرزمین را در بر می گیرد و تفکری است که پایداری اخلاق محور شهر را تضمین می کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *